JavaScript Codes گنجینه موسیقی ایرانی
گنجینه موسیقی ایرانی

دوستان و همراهان

بایگانی بر پایه عنوان

بایگانی

بخش های دیگر تارنگار

← آمار تارنگار

  • همه بازدیدها :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه پیش :
  • نویسندگان :
  • همه نوشته ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از خون جوانان وطن

از میان تمام تصنیف های عارف شاید تصنیف " از خون جوانان وطن لاله دمیده " مشهورترین باشد . این تصنیف تاریخی، هفتمین تصنیف از مجموعه تصنیف های عارف است. او در مقدمه آن نوشته است :

این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده است. بواسطه عشقی كه حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تضنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد.   این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران بیاد اولین قربانیان آزادی سروده شده است :

بند یك

هنگام  می و فصل  گل و گشت  چمن  شد

در بار بهاری  تهی از زاغ   و  زغن  شد

از ابر كرم ،  خطه ی  ری رشك ختن شد

دلتنگ  چو من مرغ   قفس  بهر وطن  شد

چه كجرفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند دو

گل لاله

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

از ماتم  سرو  قدشان، سرو خمیده

در سایه  گل بلبل از این غصه  خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كجرفتاری ای چرخ ،

بند سه

خوابند  وكیلان  و خرابند    وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند  به  یك  خانه  ویران

یارب  بستان  داد فقیران  ز امیران

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند چهار

از اشك همه  روی  زمین  زیر  و  زبر كن

مشتی  گرت از خاك  وطن  هست  بسر كن

غیرت كن  و اندیشه  ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند پنج

از دست  عدو  ناله ی  من  از سر درد  است

اندیشه هر آنكس  كند از مرگ،  نه مرد است

جان  بازی عشاق، نه چون  بازی نرد  است

مردی  اگرت هست،  كنون  وقت  نبرد است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند شش

عارف   ز ازل ،  تكیه  بر ایام  نداده  است

جز جام، به كس دست، چو خیام  نداده است

دل جز بسر زلف دلارام نداده است

صد زندگی ننگ بیك نام نداده است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

دانلود كنید این تصنیف را با صدای بانو الهه 

به یاد آن سبوی بی می

درود به همه شما دوستان و دوستداران موسیقی فاخر ایرانی.

همانگونه كه میدانیم در چنین روزی در سال 1337 خواننده ای بنام داریوش رفیعی كه با صدای گرم و جانسوزش همچون شمعی به سحر نرسیده خاموش و به یادها و تاریخ سپرده شد. شاید راز ماندگاری یاد او و صدای او غم نهفته در صدایش و سادگی و بی تكلفی آن باشد، مانند خود او. در عین سادگی و با مهربانی و سادگی بیش از اندازه. آری چنین است كه با گذشت بیش از 50 سال از آن روز تلخ زمستانی همچنان در دل ما جای دارد.

بنده قصد داشتم تا برای ادای دین و خوشنودی بیش از پیش دوستداران ایشان برای امسال هم مطالب هم تصاویر و آثار وی را تكمیل تر و پربارتر كنم كه به دلیل مشكلات كاری و روزمره متاسفانه موفق به انجام آن نشدم. هرچند در فرصتی كه داشتم تمام سعی خود را نمودم لیك هم كوتاهی از خود بنده بود و هم از برخی دوستان. به هر روی حال مطلبی را كه در سال 1350 در مجله جوانان به چاپ رسیده را برای دوستان آماده كرده ام. این مصاحبه ای است با روانشاد بدرالسادات رفیعی مادر گرامی داریوش.

لازم به توضیح است كه مطلب یاد شده برگرفته از كتاب "كاروان عمر" اثر پژوهشگر گرامی جناب آقای "شهرام آقایی پور" است.

این كتاب دربر گیرنده بخشهای مختلفی است از جمله مصاحبه با بزرگانی چون بیژن ترقی، كوروس سرهنگ زاده،بانو فیروزه،عبدالعلی همایون و سیدعلی میرعلی نقی و همچنین متن ترانه ها و تصنیف های خوانده شده توسط ایشان به همراه نام سراینده و آهنگساز.

در بخش دیگر و بخش پایانی كتاب نیز نت آثار به چاپ رسیده است.

در اینجا لازم میدانم از زحمات ایشان بخاطر گردآوری مطالب و چاپ كتاب "كاروان عمر" سپاس ویژه ای را بجای آورم.

ان شاالله در مجال بعدی مطالبی را كه اجازه انتشار در اینترنت داشته باشد را درج خواهم نمود.

*******************************************************************

مصاحبه مجله جوانان سال1350 با بدرالسادات رفیعی مادر گرامی داریوش رفیعی


روانشاد بدرالسادات رفیعی 1357-1297
ایشان مادر داریوش رفیعی است. او هم در ظهیرالدوله كنار داریوش آرمیده است.
این مصاحبه با مجله جوانان 1350 انجام گرفته است.


با مادر داریوش نشسته ام، او در كنار تخت و در كنارش مجله هایی كه تابحال درباره ی زندگی داریوش نوشته شده. با عكس ها و خاطرات داریوش، كمی ناراحت است، چرا كه غیر از داریوش با آدم های دیگر در داستان او به حرف نشسته ام و من می خواهم به نوعی تلاش بخشم. از مردم می گویم، از دور دست ترین نقاط ایران كه داریوش را می شناسند، نامه می فرستندو راجع به زندكی افسانه وار داریوش سوال می كنند.و دینی را كه یك نویسنده در مقابل مردم به گردن دارد و كمی آرام تر می شود. و مادر در مقابل سوالهای من كه می خواهم این بار از زبان او حرف بزنم به سخن می آید.
من نمی دانم مردم چه عكس العملی در باره ی زندگی داریوش دارندو پس از 13 سال كه از مرگ او می گذرد آیا هنوز برای آنها جاودان مانده است یا نه. ولی به عنوان یك مادر، مادری كه تا واپسین دم حیات با داریوش بودم فقط اشاره هایی میتوانم بكنم.عشق و عشق به همه چیزهای خوب زندگی، هرگز از زندگی داریوش دور نشد. البتهمن شب و روز با داریوش نبودم كه بدانم او با چه كسانی رفت و آمد داردولی همین قدر كه خودش تعریف می كرد زندگی آرامی نداشت. همه چیزهایی كه مردم درباره ی عشق های زندگی داریوش می دانند نیمی از آنچه او به گور برد نیست. هیچ كس خاطرات ... خودرا برملا نمی كند. ولی باید قبول داشت كه عشق خود هنری زیبا استو طبعا داریوش هم از هنرمندان مورد توجه بو. گرفتاری ها و خاطرات فراوان داشت و بیشتر آنها را با خود به گور برد.
آنچه را كه امروز راجع به او می شنویم و می خوانیم چیزهایی است كه افسانه وار برایش ساخته و پرداخته اند و حقیقت زندگی او در بوتهی مرگ و خاموشی فرو رفت.
یادم می آید اولین باری كه به رادیو رفت حالت خاصی داشت حس اینكه به دنیای جدیدی قدم می گذارد ناآرام ترش می كرد.او در آرزوی شهرت و محبوبیت بود... در میالن دوسستانش به استغنای طبع مشهور بود.عاشق آدمهایی بود كه احتیاج به كمك و محبت داشتند.
در این غوغای زندگی وقتی برای اولین بار صدایش از رادیو پخش شد غرور و خوشحالی خاصی را در قیافه اش دیدم. راحت تر شده بود. گویی سدی كه سالها جلوی راهش بود برداشته شده بود.
اشتباه عظیم زندگی او این بود كه فكر می كرد همه دوستان مثل خود او صاف و ساده و بی ریا هستند. همه را دوست می داشت و محبتش را به همه ارزانی می كرد...0
درباره اعتیاد داریوش حرف خاصی ندارم. این سوالی نیست كه بتوان با ذكر آمار و ارقام و ساعت تاریخ راجع به آن حرف زد. این بلایی است كه به هر حال وجود دارد.همانطور كه امروز پای هنرمندان به اعتیاد كشیده می شود، داریوش نیز در آن روزگار این گرفتاری خاص را پیدا كرد. او اهل دسیسه و ایجاد ناراحتی نبود به همین دلیل فكر نمی كرد كه برایش دسیسه و ناراحتی ایجاد بكنند. به هر حال بیشتر، حرف هایی است كه گهگاه بی جهت در باره اش زده اند.
ترانه هایش كه در آنها بیشتر احساسات خود را آشكار می كرد آنقدر زیاد بود كه من اگر بخواهم تعداد آنها را به دست بیاورم ناچار به آرشیوهای خصوصی و یا آرشیو رادیو ایران مراجعه كنم.
با این كه در زندگی رنج های بی شماری را متحمل شد، فقط یكبار برای ترك اعتاد بستری شد و بار دیگر بستری شدنش سرانجام مرگ را داشت. هیچ وقت مرگ او از خاطرم دور نمی شود. مرگ او بنا به گفته خودش مرگ یك عشق بود. ولی با مرگ او عشق از میان نرفت، همه آنهایی كه امروز دلی پر از محبت دارند و قلبی آكنده از عشق به هم نوعان خود، برای من داریوش هستند.
نام او مترادف است با تمام خوبی های دنیا، با همه محبت هایی كه ممكن است وجود داشته باشد او برای من همه چیز بود وقتی یادم می آید كه چه دوستی عمیقی با همه ی سركش هایش با پدرش داشت دلم آتش می گیرد. او آنچنان سالم و با محبت فكر می كرد كه فكرش را هم نمی شود كرد.او با همه ی افراد خانواده روابط صمیمانه و سالمی داشت،‌همه را دوست می داشت، هرگز نشد كسی را كه از او خواهشی می كند از خود براند.
من در پیری و از پا افتادگی و در این سنینی كه پایم به زمین مانده است تنها خاطره دردآلود زندگیم مرگ داریوش است. مرگ عزیزترین موجود زندگیم... چگونه می خواهید از یك مادر كه درباره فرزندش حرف بزند و نام اورا با ستایش بر زبان نیاورد. من هم احساساتی دارم مثل همه مادرهای دیگر كه درآستانه پیری فرزند جوان و بسیار عزیزش را از دست داده باشد.
اب زهم درباره داریوش باید بگویم. دیدگاه هركسی از دوستان او مخصوص به خودش بود من نمیدانم آدمهای اطراف او چه موجوداتی بودند ولی به قدر مسلم همگی آنها بد نبودند. زمانه اور از بین برد و در خاطرات زمان دفنش كرد.ولی داریوش همیشه با دوستان از زاویه ی دوستی محض نگاه می كرد. م گوسند كسانی هستند كه هنرمندان را به اعتیاد می كشند. ولی كجا می شود به دنباتل این آدمها گشت؟ كجا می شود این دست های مرموز را پیدا كرد كه راه را به اعتیاد باز می كنند؟ من نمی توانم پیدا كنم. شاید اگر از هنرمندان معتاد امروز بپرسم همین جواب را می دهند.
مسئله یك لحظه است یك لحظه خاص، مثل تصادف،‌در هم كوبیدگی بدون فكر و نقشه قبلی از طرف شخص تصادف كننده، تا چشم به هم بگذاری می بینی كه لحظه ای آمد و رفت. و شخص در بند، یك لحظه اسیر نام های مختلف می شود. اعتیاد، بدهی و گرفتاری های دیگر و حرف های دیگر، چه می شود كرد؟همه گرفتار این لحظه ها هستند هركس به نوعی.
داریوش به خاطر موقعیت خاص و شهرتی كه داشت اعتیادش به بحث كشیده شد ولی آیا همه آنهایی كه امروز معتا هستند هنرمندند؟و در اینجا باید یادی كنیم از لحظات قبل از مرگ داریوش. بعد از ظهر داریوش در خانه بود داشتیم حرف میزدیم. زیاده از حد خوشحال بود و داشتیم گل می گفتیم و گل می شنیدیم. مثل این كه احساس كرده بود دارد همه چیز تمام می شود. همه حرف هایش بوی محبت می داد. بوی زندگی شاید هم یك زندگی جدید. بدون قیل و قال. بدون حرفهای نا مربوط، بدون گرفتاری های خاص و عشق های نافرجام.
راحت تكیه داده بود و حرف می زد. خوشحال شده بودم كه داریوش این با محبت ترین آدم زندگیم راحت و آسوده است.ولی او داشت همه را گول می زد،،، آری گول می زد. حتا خودش را.، چرا كه ناگهان نشست و به من خیره شد و دستش را پشتش گذاشت. حالت درد شدیدی را در قلبش احساس كرد و در حال فریاد و ناله گفت: تمام شد......خداحافظ.
و من یكدفعه وارفتم. این صدا خشكم كرد.آتشم زد. نه، داریوش نباید تمام می شد.نباید محو می شد. از بین می رفت. به سرعت و با زحمت او را به بیمارستان رساندیم. به من گفتند كزاز گرفته. داریوش رفیعی، داریوش من، آدمی كه صدایش آتش بر جانها می زد كزاز گرفته بود. آن سوزن لعنتی آن درد كشیدن های بی پایان حالا به اینجا انجامیده بود. چه می شد كرد چكار باید می كردم، من نمی توانم درباره ی لحظات مرگ داریوش چیزی بگویم. نمی توانم حرفی بزنم.... خاطره دردآلود مرگ داریوش چیزی نیست كه من بتوانم از آن حرف بزنم، این دیگر معلوم است افسانه سرا نمی خواهد. درباره ی مردی كه هرگز دستش پیش كسی دراز نشد. هرگز خدمت كسی را نخرید و خودش دستیار و دستگیر بود... دیگر چه می توانم بگویم.

 

گفتگوی روزنامه شرق با استاد گلپا

انچه در زیر میخوانید گفتگویی روزنامه شرق است با اكبر گلپا :


 
رضا جلالى :صداى اكبر گلپایگانى كه بعدها به گلپا تخلص پیدا كرد براى بسیارى از آدم هاى نسل دهه هاى ۴۰ و ۵۰ كه جوانى و میانسالى شان را در این سال ها گذرانده اند، صدایى خاطره انگیز و فراموش ناشدنى است و جالب آنكه مردان علاقه مند به صداى او از همان قشر لوطى مسلك هاى قدیم هستند (و جالب آنكه زن ها در این میان هیچ سهمى ندارند) كه همیشه با شنیدن صداى او یك نم اشكى در ته چشمانشان حلقه مى زند و چند لحظه اى را در سكوت و شعف به یاد خاطره هاى گذشته مى پردازند.

شاید آن روزى كه پس از هشت سال شاگردى نورعلى خان برومند رو به ترانه خوانى در رادیو آورد هیچ گاه تصور آن را نداشت كه این همه مشتاق پیدا كند جالب آنكه در همان زمان این استاد بزرگوار او را مورد عتاب قرار مى دهد و شدیداً از این كار نهى مى كند. چرا كه بر طبق یك تفكر سنتى ایشان ترانه خوانى در موسیقى ایرانى را مختص زنان مى دانستند و گلپا را از این كار برحذر مى داشتند. اكبر گلپا ثمره هشت سال زحمتى است كه نورعلى خان برومند در كشف استعداد و پرورش او كشیده بود.

بنابراین این همه حساسیت در نهایت باعث شد زمانى كه استاد براى مرتبه دوم صداى گلپا را از رادیو مى شنود به آنجا رفته و براى همیشه این رشته را بگسلد، قابل درك است.اما از سویى دیگر گلپا به قسمتى از موسیقى ایرانى متعلق است كه سعى داشته پیوندى مردمى تر میان قالب هاى كهن و عصر و زمانه خود ایجاد كند. لحن او در خواندن آواز و همچنین موسیقى كه همراهى اش مى كرد نیز در این امر تأثیر بسیارى داشت. تا حدى كه یكى از ترانه هاى او براى من نیز كه نه متعلق به دهه هاى ۴۰ و ۵۰ هستم و نه ادعاى لوطى گرى و لوطى مسلكى دارم ماندگار و لذتبخش است، به خصوص بخشى از شعر آن كه چنین است: «اشك من خود تو نگهدار، نیا پایین منو رسوا مى كنى...»وسعت صداى گلپا به قول قدیمى ها شش دانگ كامل بود. اما جریان نامعلومى كه هنوز هم مشخص نیست او را به دلیل این شیوه خواندن از عرصه موسیقى ایران حذف كرد تاحدى كه او پس از مدت ها سكوت در چند سال اخیر سه كاست كه اكثراً اجراى ترانه هاى قدیمى اش است را با نام هاى «عقیق»، «مست عشق» و «گریه، افسوس» روانه بازار كند كه با استقبال خوبى هم روبه رو شد.

اما گفت وگویى كه در همین شماره روزنامه صفحه ۱۰ از وى مى خوانید، راز سال ها ماندگارى او در بین مردم و سكوت چندین ساله اش را به چالش كشیده است. گلپا حتى قصد داشت كه به نفع زلزله زدگان بم نیز برنامه موسیقى اجرا كند كه تا همین لحظه هیچ خبرى از برگزارى آن نیست. گاهى فكر مى كنم راز ماندگارى در احراز تمامى خوبى ها و یا كیفیت ها نیست، رازى است كه باید آموخت.

• مهران مهرنیا: در موسیقى ایران سه واژه مصطلح لحن، شیوه و مكتب داراى چنان اصالتى هستند كه مى توان بسیارى پدیده ها را با آنها تجزیه و تحلیل كرد...

آنچه قدما به آن معتقد بودند، تفكیك آكادمیك اجزاء بیان هنرى به شكلى بسیار تخصصى و دسته بندى آن به وسیله این واژگان است. مكتب، كلیتى از یك بیان هنرى است كه باید قابلیت انتقال علمى به نسل هاى پسین را دارا باشد، به عبارت دیگر به هیچ وجه دربرگیرنده مشخصات قومى و شخصیتى مجرى نیست. شیوه در عین اینكه زیرمجموعه مكتب است (در هر مكتب مى توان شیوه هاى بسیارى كه از بنیان هاى همان مكتب پیروى مى كند را یافت) با تاثیر از جغرافیا، شرایط اجتماعى، سیاسى، تاریخى و حتى توانایى هاى فیزیكى مجرى فرمى ایجاد مى كند كه در عین امكان بازتاب و بازیافت در افراد دیگر قابل تعلیم به نسل هاى بعد نیست.

اما لحن كه شخصى ترین بخش اجراى موسیقى است تمامى حالت هایى است كه از درون یك فرد در هنرش متبلور مى گردد و هیچ مشابهى در میان دیگران ندارد. موسیقى آوازى ایران به خصوص آن بخشى كه به مكاتب مربوط مى شود، مورد كنكاش و مطالعه فراوان قرار گرفته، از سید احمد خان تا طاهرزاده، اقبال و ظلى تا سید رحیم و تاج اصفهانى و جناب دماوندى و... در موسسات آموزشى ... نموده از دیگر سو كسانى كه در موسیقى ایران داراى لحن ویژه و متمایزى بوده اند نیز بیش از حد مورد توجه بوده و هستند، بنان، محمودى خوانسارى، قوامى و... از این دسته هستند كه همواره تلاش علاقه مندان اینان براى بازخوانى آثارشان بنا به دلایل ذكر شده در تعریف لحن ناموفق مانده.

گلپا در ابتدا از شاگردان استاد نور على برومند و مورد وثوق خاص ایشان نیز بوده، با استعداد فراوان به سرعت مراحل ترقى را طى نمود به طورى كه به زودى مورد توجه تهیه كنندگان و اسپانسر هاى موسیقى عامیانه و جدى به طور همزمان قرار گرفت.

وى پس از آشنایى با چند تن از شاگردان درجه یك ویولن استاد صبا مثل پرویز یاحقى، سیاوش زندگانى و ملك و همكارى مستمر با آنان به زودى شیوه اى را در آواز ایران بنا نهاد كه تا امروز طرفداران فراوانى یافته است.و بسیارى آن را به غلط مكتب تهران نیز نامیدند. كشش ها، حالت ها و مالش هایى كه تحت تاثیر مستقیم ویژگى هاى صوتى ویولن ایجاد شده بود، تحریر هاى نسبتاً ساده اما طولانى، خواندن اشعار با گویش شكسته، محاور ه اى (لهجه تهرانى) و چند مشخصه ریز و درشت دیگر كه كاملاً بدیع و تازه مى نمود باعث چنان شهرتى براى این خواننده جوان شد كه به راحتى گوى سبقت را از خوانندگان هم دوره اش ربود و به مشهورترین مجرى آهنگ ها و ترانه هاى همان شیوه بدل شد.

عجیب اینكه رقباى او هیچ گاه نتوانستند تهدیدى جدى (از بعد حرفه اى) برایش باشند، و دلایل آن بسیار ساده بود آنها یا زیادى جدى بودند و یا زیادى مبتذل! پس به راحتى مى توان گلپا را خواننده بلامنازع ژانر (شیوه) پاپ سنتى دوران خود و حتى شاید پس از خود دانست. جالب تر اینكه تقلید بسیار ضعیف خوانندگان امروزى رادیو و تلویزیون از شیوه وى نیز توانسته محبوبیتى نسبى در میان شنوندگان موسیقى نیمه جدى براى اینان به ارمغان آورد. گلپا هیچ گاه در مقام یك خواننده دست به اجراى ترانه هاى مبتذل و سخیف كه در تیتراژ سینماى آبگوشتى آن دوران بسیار متداول بود نزد و از آن سو هرگز به عنوان یك خواننده جدى و رسمى ردیف دستگاهى شناخته نشد و شاید یكى از رموز محبوبیت او همین باشد.

در پایان باید گفت شاید این شیوه (چه در نوازندگى و چه در آواز) با سلایق موسیقایى بسیارى از ما همخوانى نداشته باشد، اما بدون شك نفوذ و سیطره آن در یك دوران طولانى سرمشقى است براى آنان كه شیوه بیانشان براى دوستان و نزدیكانشان نیز قابل تحمل نیست. و عده اى كه براى جلب نظر مخاطب به مرز لمپنیسم هنرى نزدیك شده اند! با آرزوى سلامت و طول عمر با عزت براى همه اهالى هنر.» تعداد بسیار زیاد اجراى او در برنامه گل هاى پیش از انقلاب اكنون در ۲۵ سال تبدیل به سه كاست شده آن هم در زمانى كه به گفته مهرنیا بسیارى با تقلید از او براى خود نام و رنگى دست و پا كرده اند.زمانى او را متهم مى كردند كه اثر مبتذل خلق مى كند اما با كمى دقت در موسیقى پیش از انقلاب متوجه مى شویم كه چندان هم این قضاوت صحیح نبوده. از سویى خاطره هاى موسیقیدانان قدیم یا همعصر او را كه دوره مى كنم همگى متفق القول معتقدند كه اگر گلپا به خواندن آواز سنتى قناعت مى كرد، امروز ما شاهد حضور خواننده تأثیرگذارى در این عرصه بودیم
خودش مى گوید در رادیو ۱۷ سال فقط آواز خوانده است و این محصول تعصب نورعلى خان برومند بود كه ترانه را براى مردان نمى پسندید.مرد فقط باید آواز بخواند، هم او كه اكبر گلپایگانى جهش اخیرش در آواز را به او مدیون است.اكبرجوان و با استعداد به زودى خواننده اصلى اركستر گل ها و گل هاى جاویدان شد و شد گلپا.گلپا آواز را هم طورى خواند كه ورد زبان ها شد و بعد از این دوره موفق به ترانه خوانى روى آورد و از آنجا كه از ریشه محكمى برخوردار بود بسیارى از آثارش خیلى سریع مشهور شد، به شكلى كه بعد از نزدیك به ۳۰ سال هنوز فراموش نشده است. فضاى موسیقى ما غیرواقعى است. آنقدر كه در آن بیشتر آثار او را پاپ تلقى مى كنند.آنچه به عنوان موسیقى سنتى مطرح شده همه آن چیزى نیست كه باید باشد و در این فضا آنچه كه قطعاً نامشخص و لاینحل باقى مى ماند، تعاریف و مرزها است.

در سینما و ادبیات اصطلاحى با نام ژانر داریم ولى در موسیقى چنین چیزى نداریم و یا اگر هست لااقل ژانر گلپا ادامه پیدا نكرده. گفت وگو با اكبر گلپایگانى مى توانست كسل كننده باشد اگر قرار بود او اسیر شرایط باشد اما نشد. چون او هیچ وقت ناامید نشد، گلپا سمبل نشاط نیز هست. در تمام این سال ها هر روز ساعت ۳۰/۵ صبح از خواب برمى خیزد و مى زند به كوه و آنجا آواز مى خواند. وقتى پرسیدم كه چرا سكوت نكرد كه اسطوره شود گفت: من با دو چیز بزرگ شده ام؛ ورزش و موسیقى. من اگر نخوانم مى میرم، نمى خواهم اسطوره شوم.

• وقتى انقلاب شد در اوج توانایى و شهرت بودید و بعد بنا به عللى تمام این بیست و پنج سال را نتوانستید بخوانید. چطور توانستید خودتان را نگه دارید؟

زین العابدین رهنما در كتابى نوشته است زندگى صندوقچه اى است پر اسرار كه آدم نمى داند فردایش چه خواهد شد. گاهى كلید این صندوقچه كه اسمش زندگى است دست خود آدم است و گاهى دست دیگران. اگر این كلید دست خودم بود، بدانید كه حتماً مى خواندم.

• آن موقعى كه كلید دست دیگران بود و شما نمى توانستید بخوانید چطور فرم تان را حفظ كردید؟

اتفاقاً من روى این كار خیلى مطالعه كردم. اول فكر مى كردم كه نوع خواندن ما قدیمى شده است و با این همه تحول دیگر جاى خواندن ما نیست. ولى با هركسى كه صحبت مى كردم، مى دیدم كه عاشقانه مرا دوست دارند. شما مى دانید كه انسان با امید زنده است. من هم با امید زنده بودم. پدرم همیشه مى گفت كه خورشید زیر ابر نمى ماند. من مى دانستم كه بالاخره مى خوانم. من، اكبر گلپایگانى یكى از چهار خواننده اول گل هاى جاویدان بودم. وقتى هم كه به آنجا وارد شدم به بیست و یك سالم بود. بنان بود، فاخته اى بود، عبدالعلى وزیرى بود و كوچك ترین شان در آن دستگاه، دردشتى بود. من یك جوان بیست و یكى دوساله بودم كه خواننده گل هاى جاویدان شدم. حتماً چیزى در من بوده كه از من براى آن برنامه، دعوت كردند. شما یادتان باشد كه من در هفده سال اول فقط آواز مى خواندم. هفده سال با خلاقیت هایى كه داشتم، فقط آوازم را ارائه مى دادم. بعد از هفده سال ترانه خواندم. من خیلى كار كرده بودم و مى دانستم دوباره بر مى گردم. چون خودم، خودم را شناخته بودم و مى دانستم كه كى هستم، خیالم راحتِ راحت بود.

• یعنى اصلاً نگرانى نداشتید؟

نگران آواز بودم. دلم مى خواست كه اگر اتفاقى براى من افتاد و به هر صورتى دیگر نبودم، این آواز بماند.

• من هنوز در فلسفه آن كلید كه اول صحبت تان گفتید ماندم. آن موقع كه كلید زندگى شما دست دیگران بود، جریان موسیقى داخل و خارج را پیگیرى مى كردید؟

من دو كار را هیچ وقت ول نكردم، یكى ورزش و دیگرى موسیقى. هر روز سه الى سه و نیم ساعت ورزش مى كنم. (اشاره مى كند به تابلویى كه روى دیوار است) آن تابلو را كه روى دیوار مى بینید، تابلوى مربوط به پیشكسوتان ورزش باشگاه دارایى است. من در باشگاه تهران جوان بودم و از آنجا آمدم به باشگاه دارایى. آن تابلوى دیگر را هم اگر بخوانید نوشته عضو افتخارى پیشكسوتان المپیك ایران. من از ورزش و موسیقى جدا نبودم.

• بگذارید بپردازیم به آواز و مشخصاً آواز شما. بعد از انقلاب موسیقى سنتى ادامه پیدا كرد و حتى به خاطر ممنوع بودن موسیقى پاپ، رشد وسیعى هم داشت. بنابراین سبك هاى مختلف آوازخوانى امتداد پیدا كرد. فكر مى كنید كه چرا نوع آوازخوانى شما ادامه پیدا نكرد؟

براى این كه كسى نبود كه آن نوع آواز را بخواند. در سال هاى اخیر موسیقى و به خصوص آواز رفت به دنبال فرمول خواننده هایى مثل بنان، مثل فاخته اى مثل دوست عزیز من مــحمودى خوانسارى و صداهاى دیگر، نرفته بودند دنبال دو دو تا چهارتا، سه پنج تا، پانزده تا. اما بعد از انقلاب خواندن آواز همانطورى كه گفتم شد فرمول. یعنى شما باید سه گاه را بخوانى و درآمد را بخوانى و زابل و مویه و مخالف و مغلوب و حصار و... این مثل این مى ماند كه شما چهار عمل اصلى را یاد بگیرید و هى بگویى سه چهار تا دوازده تا و سه شش تا هجده تا و پنج به اضافه دو مى شود هفت و ... این فرمول است. یك شاگرد هشت ساله دارم كه هم پیانو مى زند و همه ردیف ها را بلد است.

من به اتفاق برادرم حسن گلپایگانى كه یكى از استادان خوب موسیقى ایران است و برادرزاده هایم كه نوازنده هاى خوبى هستند، داریم روى راست پنجگاه كار مى كنیم و چیزى نزدیك شصت و هفت هشت تا گوشه در آن است كه مى خواهیم چاپ و منتشر كنیم. مى آید بیرون و مى بینید و مى خوانید. آیا اگر ما این ردیف ها را بدهیم دست یك بچه، پرویز یاحقى مى شود؟ من بعد از هشت نه سال كه شاگر نورعلى خان برومند، ادیب خوانسارى و حاج آقا محمد ایرانى بودم و همچنین طاهرزاده كه واقعاً روى صفحاتش كار كردم و دعوت شدم به برنامه گل ها، اصلاً به این چیزها فكر نمى كردم. من باید خودم مى شدم. من باید «گلپا» مى شدم. آن موقع كه آمدم در رادیو بخوانم رئیس اداره موسیقى رادیو، آقاى مشیر همایون شهردار بود.

روى آشنایى كه با من داشت و مى دانست كه شاگرد نورعلى خان برومند بودم، گفت مى خواهى چه كار كنى. گفتم: من از طرف آقاى پیرنیا (مبتكر برنامه گل ها كه واقعاً آدم شاخصى بود) دعوت شدم كه كار كنم و آواز بخوانم. گل هاى جاویدان فقط آواز بود با دو نفر خواننده مرد. آواز هم به این صورت بود كه یك نفر، مثلاً آقاى دشتى، درباره حافظ صحبت مى كرد، رهى معیرى راجع به سعدى صحبت مى كرد و ما غزلى را از سعدى یا حافظ مى خواندیم...

•... نفر دیگرى كه به همراه شما آواز مى خواند چه كسى بود؟

بنده یا با بنان بودم، یا با فاخته اى بودم و در یك برنامه هم با عبدالوهاب شهیدى بودم كه بعد از ما آمده بود. چهار خواننده بیشتر نبودیم. خلاصه، من به آقاى مشیر همایون شهردار گفتم كه مى خواهم در اینجا آواز بخوانم. خندید و گفت: آواز؟ آواز را برو پشت مرده بخوان. من خیلى ناراحت شدم. این همه زحمت كشیدم، تمام استادان را دیدم و پیش آنها كار كردم و حالا ایشان این حرف را مى زند. آمدم خانه و مدت ها نرفتم رادیو. بعد نشستم و حرف ایشان را آنالیز كردم، دیدم بد نمى گوید. اگر قرار است كه من مثل بنان یا مثل فاخته اى یا مثل آقاى عبدالعلى وزیرى بخوانم اینها كه خودشان هستند و دارند به این خوبى مى خوانند. من رفتم دنبال این كه كارى را انجام بدهم كه دیگران نكرده باشند.

آن چه بود؟ خلاقیت. همه مى توانند مثنوى شور بخوانند ولى با آن شعر و با آن وصفى كه من خواندم «ساقیا، دستم بگیر» مثل ترانه مد شد. بعد بلافاصله «پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یكى است»، «كاروان»، «ما رند و خراباتى و دیوانه و مستیم»، «امشب شده ام مسـت...» را خواندم. این چهار پنج تا همه در سه گاه است. خلاقیت اگر نباشد خواندن هم مى شود مثل هم. ما بعد از انقلاب رفتیم دنبال آن چارچوب كه مثل فونداسیون یك ساختمان است بنابراین خلاقیت را از دست دادیم. وقتى ساختمان كامل مى شود كه براى هر قسمت آن طرح تازه و بكر داشته باشیم. براى در، پنجره، دكوراسیون و همه چیز باید خلاقیت به خرج دهیم. شما چهار عمل اصلى را یاد مى گیرید كه مسئله حل كنید. جواب مسئله یكى است و هركس از یك راه رفته است. ما خلاقیت را از دست دادیم.

• برخورد خودتان با ردیف هم با فرض فونداسیون بودن آن بود؟

ردیف فرمول است. چهار عمل اصلى است. یك بچه هم شاید ردیف را بلد باشد ولى آیا مى تواند یك خواننده و نوازنده خوب باشد؟ او باید برود دنبال خلاقیت.

• به هر حال بسترى كه وجود داشت هم مهم بود. استادانى مثل نورعلى خان برومند، ابوالحسن صبا و غیره بودند كه شما توانستید رشد كنید و ...

... ببینید. معلم بودن، خوب درس دادن است. خوب خواندن و خوب ساز زدن نیست. همه معلمینى كه ما داشتیم شاید با سه تار هم حتى فقط بازى مى كردند و طبیعتاً مثل آقاى عبادى بلد نبودند ساز بزنند. این معلم خوبى است، آن نوازنده خوبى است. نوازنده خوب بودن عبارت از این است كه ردیف را خوب بداند و خلاق باشد آن وقت مى شود آقاى عبادى یا آقاى شهناز. در خوانندگى هم همین است و این مسئله اى است كه ما توجه نداریم. وگرنه ماشین دودى هم صدایش خیلى بلند است. منظور از ماشین دودى همان ترن است. من گفتم ماشین دودى (مى خندد).

• نوع آوازخوانى و نوع غلت هاى صداى شما در تحریر آیا برخاسته از نوع نوازندگى نوازندگان برجسته آن دوران نبود؟ یعنى نوع نوازندگى آنها باعث نمى شد كه شما كشیده شوید به سمت این نوع خواندن...

 

*** برگرفته از روزنامه شرق


 

گفتگوی مفصل با استاد همایون خرم درباره موسیقی ایران و آلبوم جدید ایشان

 

استاد همایون خرم , khorram

استاد، نهم تیرماهى که گذشت 79 سالگى را پشت سر گذاشتید. این 80 سال با موسیقى خوش گذشت؟ اگر بخواهید این روزها را مرور کنید و از شادکامى‌ها بگویید کدام برهه از زندگى را مرور مى‌کنید؟
خوش‌ترین ایام، آن روزها بود که با دولت گذشت. روزهاى خاطره‌انگیزى که به خدمت استاد صبا مى‌رسیدم. پیش از دیدار ایشان دلبسته موسیقى شده بودم، کارگر خانه‌مان چوب‌هاى خشک را جمع مى‌کرد تا از آنها براى امور خانه بهره ببرد و من همیشه صاف‌ترین و بهترینشان را مى‌گرفتم تا با آنها اداى نواختن ویولن را درآورم. شدت علاقه‌ام چنان بود که از نزدیک‌هاى منزلمان که در شاه‌آباد واقع بود برایم یک ویولن اسباب‌بازى بخرند و من در عالم خیال، آهنگ‌هاى آن روزها را مى‌زدم. روزى دوست خواهر بزرگم به خانه‌مان آمد و وقتى عشق من به موسیقى را دید به مادرم پیشنهاد داد مرا به کلاس‌هاى موسیقى ببرد. او با استاد صبا آمدوشد خانوادگى داشت و گفت که مى‌تواند مرا به مکتب ایشان معرفى کند. مادرم از زمان خود جلوتر بود و بسیار به موسیقى علاقه داشت شدت همین علاقه‌اش هم موجب شد 9 تیرماه روز تولدم نام مرا همایون بگذارند. مادرم در نبود پدرم که او نیز مرد آزاده‌اى بود و آن ایام ماموریت خارج از تهران بود. تصمیم گرفت مرا به کلاس موسیقى ببرد. عجبا دست سرنوشت که خداوند سبب‌ساز، همه چیز را مهیا کرد تا همایون خرم در راه موسیقى گام بردارد. مثلا اینکه آن روزها تابستان بود و من مى‌توانستم در فراغت از تحصیل به موسیقى بپردازم. دیگر اینکه من 12 سال بیشتر نداشتم و اگر کلاس موسیقى از خانه‌مان دور مى‌بود در روزهاى 1320 ماشین و اتوبوسى نبود تا بروم و بیایم اما از سر اتفاق آموزشگاه استاد صبا نزدیک خانه‌مان در ظهیرالدوله بود. جایى که باید ساز مى‌خریدم در بهارستان بود و از همه مهم‌تر استادى به غایت استاد و مهربان نظیر استاد صبا و مادرى که همیشه انرژى مثبت مى‌داد و تشویقى مى‌کرد همه و همه دست به دست هم داد تا من با خیالى آرام و راحت ویلون به دست بگیرم و تمرینات سخت و اولیه موسیقى که براى ساز ویلون سختى آن دوچندان است را پشت سر گذارم.

آن روزها استاد صبا چند ساله بودند؟
به گمانم 40 ساله بود. از همان اولین دفعه که مرا دید، به من گفت «باباجون» و این خطاب را تا همیشه به من مى‌گفت. روز اول به من گفت دستانت را ببینم. با حیرت دستانم را به او دادم و او آن را وارسى کرد بعد گفت برو ویلون بخر. در 12 سالگى ویلون برایم بسیار بزرگ بود اما آنقدر به این ساز رغبت غریبى داشتم که سختى‌هایش هم برایم شیرین بود.

روزهاى اول کار کردن با ویلون چطور بود؟
آنها که ویلون زده‌اند مى‌دانند خیلى سخت است روزها اول از ویلون صداى خوش درآوری، یادم مى‌آید یک روز همسایه بغلى‌مان به اعتراض در خانه‌مان آمد و از صداى گوش‌خراش ویلنم که آن را «زرزر» مى‌خواند شکایت کرد. بعدها که یاد این خاطره افتادم پشتیبانى مادرم برام بسیار ارزشمند بود او جلو همسایه ایستاد و گفت که او نمى‌فهمد و صداى ساز من بسیار هم گوش‌نواز است.

پدر چطور بود؟
پدرم مرد آزاده‌اى بود مى‌دانید که آن ایام موسیقى چندان که باید خوش‌نام نبود و مردم اهالى موسیقى را چندان قدر نمى‌دانستند و آنها را «مطرب» خطاب مى‌کردند بعد از بازگشت پدر از ماموریت، اقوام به او گفتند نگذارد همایون مطرب شود. اما پدرم که خود هم به موسیقى علاقه داشت مرا به فراگیرى آن تشویق کرد و تنها توصیه اکید کرد که درس بخوانم.

چه خوب اون روزها را به یاد دارید.
باور کنید الان به یاد ندارم ظهر یا ناهار چه خوردم اما مى‌بینید که به یاد دارم 67 سال را پیش که به محضر استاد صبا رسیدم و روزهاى بعدترش، اینکه رفتم به رادیو، برنامه گل‌ها و ... را صحنه به صحنه به لحظه به لحظه در ذهن دارم.

شما خیلى زود به رادیو رفتید.
14 سالم بود استاد صبا گفت: «باباجون برو رادیو»‌ هاج و واج به او خیره شدم و گفتم: «رادیو» با تاکید بیشتر گفت: «بله مى‌گم برو رادیو» با ترس و لرز با خودم مى‌گفتم استاد چى مى‌گه من کجا، رادیو کجا. این دلهره را با مادرم در میان گذاشتم. مادرم گفت تبلیغ آن را شنیده است. آن روزها رادیو از میان نوازنده‌ها امتحان مى‌گرفت تا از آنها بهره ببرد. رفتم رادیو. صف طولانى بود بعد از مدتى نوبت من شد و امتحان گرفتند تئورى و عملی. روز جواب رفتم به من گفتند تو انتخاب شدى براى اینکه تنها ساز بزنی.خیلى تعجب کردم. اولین برنامه رادیویى‌ام ساعت 21:45 بود. دو سه بار اعلام کرده بودند که یادتون باشد رأس این ساعت هنرمند 14 ساله همایون خرم، ویلن مى‌نوازد. من عاشق موسیقى بودم هیچ‌وقت دنبال شهرت و نوازندگى در رادیو نبودم اما زدن در آن شب همانا و بعد دیدم که کم‌کم همه تهران مرا مى‌شناسد. بعدها که دیگر 16 سالم بود هنوز رادیو مرا 14 ساله خطاب مى‌کرد که باعث خنده دوستانم مى‌شد اما در تمام این مدت درس و مدرسه را بسیار جدى دنبال مى‌کردم.حتى روزهایى که به کلاس ششم متوسطه ریاضى یا دوره مهندسى برق به دانشگاه رفتم، مجبور شدم کار در رادیو را کنار بگذارم و موسیقى در فراغت از کار و تحصیل پیگیرى کنم.

قرار بود از خوشى‌هاى زندگى 80 ساله بگویید؛ رفتید به 67 سال پیش، آیا این روزها و سال‌هاى اخیرتر زندگى به کام نبوده است؟
در هر سن و در هر موقعیتى که بودم و هستم اگر ساز به دست بگیرم هر آزار و هر تلخى به حاشیه مى‌رود و ساز درمانم مى‌کند. این ویژگى خاص موسیقى است زیرا در نقاشی، تئاتر، سینما و ... شما با تجسم بیرونى و ابزار مادى سروکار دارید اما در موسیقى تنها حس است و حال و معنویت. همه چیز درونى و روحى است به جا مى‌گوید مولانا که «آدمى فربه شود از راه گوش» من هر وقت به نغمه‌هاى شیواى هر هنرمندى گوش مى‌دهم درمان مى‌شوم و به حال بهتر مى‌رسم. یادم مى‌آید شبى در تابستان خواهرم با عجله و شتاب به دنبالم آمد که بیا رادیو دارد نوازندگى استاد صبا را پخش مى‌کند و آنقدر به هیجان آمده بود که به اشتباه گفت نمى‌دونى چقدر افتضاح مى‌زند. بلافاصله به خنده افتاد که منظورش این است که محشر مى‌زند. استاد؛ شوشترى مى‌زد. برنامه پایان شب رادیو بود و اجراى زنده موسیقى آن زمان محدودى نداشت. نوازنده مى‌توانست به قدر کفایت قطعه بنوازد. استاد آن شب شاید 40 دقیقه شوشترى زد آن هم گوشه‌هایى که روح آدمى را به پرواز درمى آورد. آنقدر صداى ویلن استاد وجدآور بود که گوینده رادیو را نیز منقلب کرده بود. من که دل از دست داده بودم، آتشى وجودم را گرفت که جز با زدن ویلن خاموش نمى‌شد. ویلنم را گرفتم و پریدم پشت بام. ساعت از 11 شب گذشته بود و همسایه‌ها براى خواب روى پشت بام‌ها مى‌آمدند، بى‌اختیار و بى‌توجه به آنها شروع کردم به زدن ویلن در بدرقه استاد صبا. قطعه‌ام که تمام شد همه همسایه‌ها بلند شدند و برایم دست زدند.
عجیب است که با این همه خاطرات هنوز از شما کتابى با این موضوع چاپ نشده است. خاطرات شما بخش مهمى از تاریخ شفاهى موسیقى ایران است که باید مستند به یادگار بماند.خوشبختانه این کار انجام شده. به خواست، همت و اصرار جمعى از شاگردانم کتابى در 759 صفحه گردآمده که امیدوارم به زودى چاپ شود.

سال‌هاى 1320 در نبود رسانه‌ها و کنسرت‌ها، احتمالا شما کمتر شاهد اجراى موسیقى‌هاى متعدد بودید. شاید در آن روزگاران سازهاى تار و سه تار و سنتور رونق بیشترى داشتند. شما چطور سراغ ویلن رفتید و با این ساز ارتباط برقرار کردید؟
باید برگردیم به سال‌هاى قبل از 1320. سال‌ها پیش از آن استاد على نقى خان وزیرى شاگرد برجسته میرزا عبدالله تصمیم گرفت براى مدون کردن موسیقى ایرانى و تئوریزه نمودن آن به غرب سفر کند و موسیقى را علمى بیاموزد. على نقى خان در نواختن سازهاى ایرانى به کمال رسیده بود اما این قانعش نکرد و دلش مى‌خواست موسیقى ایرانى به صورت ارکستر اجرا شود از این مهم‌تر مى‌خواست شیوه انتقال ارزش‌ها و آموزه‌هاى موسیقى ایرانی؛ سینه به سینه تعالى یابد و مدون و ماندگار شود. على نقى خان از سفر که بازگشت ویلن را با خود به تهران آورد که البته کمى پیش از او فرانسوى‌ها آن را به ایرانیان معرفى کرده بودند. استاد صبا که بسیار کم سن و سال‌تر از على نقى خان وزیرى بود براى آموختن ویلن، شتابان و مشتاق به دیدار ایشان رفت. این مهم در حالى و در زمانى رخ داد که استاد صبا بهترین شاگرد میرزا عبدالله در آن زمانه بود. او خدمت درویش خان رفته بود و علاوه بر تار و سه‌تار، نی، سنتور و ضرب را بسیار عالى مى‌زد و با همه اینها براى آموختن ویلن نزد على نقى خان رفت. به همه این دلایل اتفاقا آن روزها که من نوجوان بودم ویلن ساز روز بود و صاحب جایگاه ویژه‌اى در موسیقى ایران شده بود که بى‌شک استاد صبا سرآمد و زبانزد یگانه روزگاران بود.

عجیب است که یک ساز غربى آن هم در آن روزگار که لابد تعصب خاصى به ساز ایرانى وجود داشته از راه مى‌رسد واینچنین جا باز مى‌کند.
تعصب‌سازى چیز درستى نیست. وقتى یک ساز از سرزمین بیگانه بتواند موسیقى سرزمین تو را به بهترین شکل ممکن بنوازد، چرا از آن بهره نبری؟ یکى از زمینه‌هاى اشاعه موسیقى سرزمین‌ات مى‌شود و در عین حال به ظرفیت‌هاى موسیقی، بیشتر شدن رنگ‌هاى آن و غناى روزافزونش مى‌تواند کمک کند. اگر به چنین سازى اجازه ورود ندهى به موسیقى سرزمین‌ات خیانت کرده‌ای. به همه این دلایل ویلن آمد و توانست جاى معتبر و ویژه‌اى میان ایرانیان باز کند.

نکته جالب دیگر اینکه شما در عین شیفتگى فراوان به موسیقى و استادى که آن روزها در عین جوانى به موسیقى پیدا کرده بودید، درس هم خواندید و مهندس برق شدید!
12 سالگى وقتى خدمت استاد صبا مى‌رسیدم، پدرم ضمن تشویق توصیه اکید کرد درس را هم بخوانم. او براى من توضیح داد که اگر به موسیقى عشق واقعى دارم حتما درسم را بخوانم تا روزى غم نان مرا مجبور نکند تن به نواختن هر موسیقى بدهم. من هم انصافا نصیحت او را به گوش گرفتم. در دوران تحصیل به موازات تمرین فراوان و بى‌وقفه موسیقى از درسم هیچ وقت غافل نبودم و همیشه دانش‌آموز خوبى بودم وارد دانشگاه شدم و با مهندسى برق امرار معاش مى‌کردم لذا هیچ‌گاه به صرف کاسبى به موسیقى نپرداختم. دوستانم مى‌دانند من اهل گرم کردن مجلس و این‌جور چیزها نبوده و نیستم، موسیقى همیشه براى من جدى و کاردل است. یادم مى‌آید پس از مدتى که در برنامه گل‌‌ها کار مى‌کردم، سر موضوعى‌ اختلاف سلیقه پیدا کردم و از سر جوانى گفتم دیگر توى این برنامه نمى‌زنم. آن روزها در سد کرج مشغول کار تاسیساتى بودم، رفتم آنجا و مدتى براى برنامه گل‌ها به رادیو نیامدم. به طور جداگانه آهنگ‌هاى دیگرى به طور متفرقه براى رادیو ساختم مثل «امشب در سر شورى دارم» و چند تاى دیگر که همه را خواننده‌هاى خوب آن موقع‌ها خواندند. روزى مدیر برنامه گل‌ها که به لحاظ سن و کسوت برایم بسیار قابل احترام بود زنگ زد به محل کارم در سد کرج و گلایه کرد که چرا به او سر نمى‌زنم. من هم رفتم او با دیدن من به شوخى و جدى شروع کرد به مقایسه خوبى‌ها و لطافت‌هاى آهنگ‌هاى من و سختى‌ها و زمختى‌هاى کار برق و به من گفت چرا کناره گرفتن از آنها را تمام نمى‌کنم و در گل‌ها نمى‌زنم. من به او گفتم موسیقى شغل دل من است و مهندسى برق شغل تن من است و من براى منزه ماندن موسیقى از کارهاى روزمره امرارمعاشم را از کارهاى دیگر انجام مى‌دهم. او آنقدر تحت تاثیر حرف من قرار گرفت که مرا در آغوش کشید و فروتنى او دوره دورى من از گل‌ها را تمام کرد.

چه قطعات زیباى فراوانى در گل‌ها ساختید؟
عشق به هر چیز از جمله موسیقى باعث ارتقاى آدم و اثرى که خلق مى‌کند، مى‌شود. آدم را به عروج مى‌رساند. در آن روزها در گل‌ها همه به موسیقى جذاب‌تر و نوتر که اصول را به عنوان پشتوانه پشت سر دارد، همت مى‌کردند براى همین است که آهنگ‌هاى فاخر آن دوران هنوز هم زمزمه لب مردم به خصوص جوانان است.یادم مى‌آید وقتى «رسواى زمانه» را ساختم ربیعى آمد سراغم و خیلى جدى گفت تو نباید آهنگ‌هاى اینجورى به من بدی. فکر کنید او با تمام آن ترانه‌هاى زیبایى که منتشر کرده بود باز هم شوق و اشتیاق و تمایل براى کارهاى تازه‌تر داشت. باز هم تشنه بود چون عاشق موسیقى بود.

این عشق امروز به کجا رفته است. چرا آثارى با آن وزن و با ماندگارى آن روزها نمى‌بینیم. چرا ترانه‌ها ورد زبان مردم نمى‌شود؟ چرا مردم ترانه‌هاى امروز را زمزمه نمى‌کنند؟
این بماند براى بعد... (استاد لبخندى تلخ بر لب دارد و چشم به زمین مى‌دوزد).

موسیقى ایرانى امروز به کجا مى‌رود؟
فکر مى‌کنم یک جایى موسیقى ما دچار اشتباه شد و آن تاکید موکد بر کلمه سنتى و حفظ آن بود. در حالى که اساسا سنت در هنر اشتباه است. کار هنر کار خلاقه و نوآورى است اما در چارچوب اصول و براساس اصول. اگر قرار باشد بنابر تکرار قرار گیرد و همه بر یک سیاق بزنند که جذابیت‌هاى موسیقى از بین مى‌رود حتى مردم عادى هم گلایه مى‌کنند چرا موسیقى‌ها آنقدر شبیه هم و تکرارى شده است. باید پایه‌ها و اساس موسیقى ایرانى را بشناسى و براساس آنها ساختارشکنى کنى تا هر هنرمند به سبک و امضاى خود برسد. اگر قرار باشد همان چیزى را بزنى که به تو یاد داده‌اند، شده‌اى ضبط‌صوت استادت و همیشه تنها درست را خوب پس مى‌دهى در حالى که کسى لایق کلمه هنرمند مى‌شود که ساز خودش را بزند و از ساز خودش صداى مختص خودش را درآورد. تنها در این صورت است که مى‌مانى و نامت مى‌ماند. بنابراین یکى از بزرگ‌ترین اشتباهاتى که در موسیقى ما انجام شد این است که ایده پایبندى به سنت مطرح شد، همه اول هیجانى شدند و بر آن تاکید کردند و بر طبل حفظ موسیقى سنتى کوبیدند در حالى که اصل بر یادگیرى صحیح و اصولى موسیقى سنتى بود تا نسل جوان بتواند براساس دانسته‌ها و ارزش‌هاى دیروز توانمندى ساخت موسیقى روز و نو را بیابد. استاد صبا اگر هنوز هم نو است و نواى موسیقى‌اش طرفدار دارد براى این است که در عین پایبندى به اصول؛ 50 سال از زمانه خودش جلوتر بود. چیزهایى زد که قبلا کسى نزده بود. تار جلیل شهناز هم همین‌طور. امثال این بزرگان همه به اصول معتقد و پایبندند اما جورى مى‌زنند و چیزى مى‌زنند که قبل از آنها کسى نزده بود. هنر باید زنده باشد، سیال باشد. امروز خوشبختانه با آگاهى از اشتباه دیروز افق‌هاى روشنى براى موسیقى وجود دارد. اهالى جوان موسیقى پرانرژی، با استعداد و با انگیزه‌اند و موسیقى‌هاى فراوانى با طیف‌هاى مختلف گوش مى‌دهند که همین آدم را امیدوار مى‌کند.

مبناى مصاحبه‌مان ورود به 80 سالگى شما و انتشار آلبوم «رسواى زمانه» بود اما خاطرات شیرین شما مجال بخش دوم را نداد. از آلبوم بگویید، شنیدیم استقبال خوبى از آن به عمل آمده است.
بله خوشبختانه مردم خوششان آمده و شنیده‌ام در همین دوهفته‌اى نیمى از آلبوم‌ها به فروش رفته است. نت به نت این آلبوم را با عشق نوشتم و تنظیم کردم و همه گروه هم با عشق آن را نواختند، امیدوارم مورد توجه مردم قرار گیرد.شمارى از آهنگ‌ها را در این آلبوم بازسازى کردید که از 40-30 سال پیش مردم با آنها زندگى کرده‌اند و از آنها خاطره‌ها دارند «از من بگذر»، «رسواى زمانه» همیشه فکر مى‌کنم بازسازى این ترانه‌ها ریسک بزرگى است.اولین بار که براى بازسازى و بازخوانى آثارم و براى آلبوم «باز آمدم»، محمد اصفهانى مراجعه کرد؛ خودم هم دل نگران بودم و متوجه این ریسکى که مى‌گویید، بودم اما متقاعد شدم نباید گرد فراموشى بر این آثار بنشیند باید همیشه یادآورى شوند. حالا معتقدم آن آهنگ‌ها در آن زمان‌ها با آن خواننده‌ها یک نوع تاثیر دارد و در این روزها با تنظیم مجدد و به روز شدن آهنگ‌ها و تغییر خواننده‌ها حال و هواى امروزى دارند و مخاطب خاص خود را مى‌یابد. در همین آلبوم «رسواى زمانه» پیداست که آقاى علیرضا قربانى به جهت دقت نظر ویژه خود و البته تاکید من در بازخوانى‌ها و شیوه خواندن با خواننده پیشین تفاوت بسیار دارد. به حتم فضاى موسیقیایى و تکرار شعر، خاطرات دیروز را تجدید مى‌کند اما در عین حال حس و حال نو و تازه‌اى خلق مى‌شود. تردیدهاى دیروز من برطرف شده است و مجاب شده‌ام براى پاسخ به نیاز روز مردم به خصوص نسل جوان این امر کاملا لازم است.

اما برخى هدف‌شان از بازسازى آهنگ‌هاى قدیمى تضمین فروش آلبوم است.
حرف درستى است. در مورد بازسازى آثار یکى از دوستان عزیزم این اتفاق بد افتاد متاسفانه ایشان بیمار بود و نتوانست حضور یابد و در غیاب او آهنگ‌ها؛ آن نشد که در اصل بودند. در واقع با اصل اثر فاصله فراوان داشتند و چه بسا خاطرات خوش مردم از آن آهنگ‌ها مخدوش شد. درست به همین دلیل من نه تنها در زمان اجرا بلکه در تمام جلسات تمرین هم حاضر بودم و بر نت به نت آن نظارت کردم.

ترانه «قند پارس» نیز حماسى و تاثیرگذار و هیجان‌آور است.
روح حافظ کمک کرد همه تحریرهاى زیباى علیرضا قربانى بى‌نظیر و درست سر نت‌ها درآمده است و موسیقى دست در دست محتواى شعر، عظمت و جایگاه والاى شعر فارسى را بیان مى‌کند.

در پایان بفرمایید دلتان مى‌خواهد جوانان چگونه آلبوم رسواى زمانه را بشنوند.
به حتم آنطور که دوست دارند اما کاش در قطعات تاملى نمایند و در خلوت نیز به این آلبوم گوش فرا دهند. امیدوارم این اثر را که با عشق آمیخته به عنوان برگ سبزى تحفه درویش بپذیرند.

 

استاد پرویز مشكاتیان نوازنده و آهنگساز بزرگ معاصر درگذشت

meskatian.jpg&w=150&h=1

پرویز مشكاتیان نوازنده و آهنگساز پیش از ظهر امروز به دلیل ایست قلبی درگذشت.
پرویز مشکاتیان کار هنری خود را در شش سالگی با پدرش، مرحوم حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سه‌تار بود، آغاز کرد. وی با ادامهٔ آموختن موسیقی در طول تحصیل، در سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه تهران شد.
مشکاتیان، ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند و دکتر داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون دکتر محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت. او کار سنتورنوازی خود را به شیوهٔ رسمی در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی آغاز کرد و در این زمینه بسیار موفق کار کرد و کارهای بزرگ فراوانی را در زمینهٔ آهنگسازی وسنتورنوازی به ویژه تکنوازی انجام داد. وی در آزمون موسیقی باربد که به ابتکار استاد نورعلی برومند برگزار می‌شد، به همراه پشنگ کامکار مشترکاً جایگاه نخست را به دست آورد
مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت. از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجهٔ این همکاری، آثار ماندگاری چون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سه‌تار) همکاری داشت.
او همچنین کارهای بسیار پرباری با نوازندگانی چون حسین علیزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شیدا) و محمدرضا لطفی (سرپرست گروه شیدا) دارد.
وی با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری همکاری کرد. او همچنین در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.
او در سال‌های اخیر کارهای کمتری بیرون داده‌است و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده که بنا به گفتهٔ اعضای گروه به سبب کم کاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.
مشکاتیان، کتاب‌های فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده‌است.
گفتنی است مراسم تشییع مرحوم پرویز مشكاتیان متعاقبا اعلام می‌شود.


پایان پیام


1388/6/30 - 18:12:20
کد خبر : 78447 
 
 
منبع ایلنا

روانش شاد و یادش گرامی

با یاری خداوند در مجالی دیگر درباره ایشان گفتگو خواهیم كرد.

نامه ای خطاب به وزیر فرهنگ و ارشاد و ریاست سازمان صدا و سیما

جناب وزیر محترم فرهنگ و ارشاد
درود و سپاس
هم اكنون كه دولت دهم با یاری خداوند و همیاری بی نظیر مردم فرهیخته در آغاز راه خدمتگزاری قدم بر می دارد، اینجانب به عنوان یك ایرانی و دوستدار و دلسوز موسیقی و نه در جایگاه یك هنرمند و چهره ای شاخص، خواسته ها و دغدغه های خود را درباره موسیقی كهن این خاك هنرپرور چنین به عرض می رساند.
ذكر این نكته را قابل عرض می دانم كه بنده نه اهل سیاست هستم و نه تمایلی به وارد شدن به بحث هایی از این دست دارم لذا همه گفته های بنده از سر دلسوزی و نگرشی دردمندانه است.
همانگونه كه حضرتعالی استحضار دارید، موسیقی در دین مبین اسلام با رعایت شرایط و حد و مرزهای تعیین شده موجه شمرده شده و سوای از بحث لهو و لعب و طرب مجاز بوده و هیچ محدودیتی برای آن قایل نشده اند. همچنین از گذشته تابحال موسیقی به عنوان یكی از علوم به شمار رفته تا حدی كه در سالیان و قرون گذشته جزو مباحث و دروس حوزه های علمیه كه تنها پایگاه علمی بوده به شمار می رفته.، پس نمی توان هرج و مرج بوجود آمده در موسیقی این دوره را به پای حفظ ارزشهای دینی گذاشت.
آیا اسلام یك موسیقی علمی و آوازی با شعر بزرگان اندیشه و عرفان این سرزمین را بر موسیقی سطحی و زننده ترجیح می دهد یا نگرشهای غیر علمی و غیر دینی من و شمای نوعی؟ پس چه بهتر كه اسلام را همانگونه كه هست بپذیریم و از آن استفاده ابزاری نكنیم.
بحث بر سر لزوم وجود موسیقی در جامعه نیست بلكه بر سر انتخاب های ظالمانه و جفا در حق موسیقی كهن ایرانی است. بنده هرچه می اندیشم توجیهی نمی بینم كه چرا موسیقی كهن، اصیل و فاخر ایرانی طی سه دهه بایگانی شده و انواع موسیقی وارداتی و بی محتوا جای جای این مملكت را زیر سلطه دارد. اگر بنا به حذف موسیقی از ملزومات جامعه است هیچ بحثی نیست وگرنه چنانچه بنا بر موجود آن باشد چرا از نوع پرمحتوا و كهن ایرانی نباشد. این سوالاتی است كه ذهن هر انسان آزاد اندیشی به پاسخهای خوشایندی نمی رسد.
وزیر محترم:
پس از انقلاب ، با توجه به این كه شعارهای استقلال و آزادی بر پایه تعالیم اسلام داده می شد انتظار می رفت كه پلشتی ها و آلودگی های احتمالی بوجود آمده در اواخر دهه50 از دامان موسیقی همگی زدوده شده و شاهد اعتلای بیش از پیش آن باشیم  اما عملكردهای ثبت شده و انجام شده موجب حیرت همه اهالی موسیقی شد. شاید در برهه ای از زمان عدم توجه به موسیقی به دلیل تحول نظام حكومتی و جنگی ناخواسته موجه می نمود  اما به راستی چه پاسخی برای دو دهه كوتاهی داریم؟
شاید واژه كوتاهی كم خوش بینانه باشد چرا كه می توان برای آن جفا و ستیزه جویی نیز به كار بد. چنانكه در دهه اخیر این موضوع و این روند بسیار نفس گیر شده است.
اندكی پس از انقلاب گروه بیشماری از اهالی موسیقی مورد تهدیدهای مختلف واقع شدند و گروهی نیز به زور خانه نشین گشتند. به راستی چه كسی پاسخگوی به هدر رفتن چنین سرمایه بزرگی است؟
بنده قصد به میان كشیدن بحث كهنه تعهد و تخصص را ندارم اما اینكه در جستجوی تعهد موجب از دست رفتن هر دوی آنها شویم نه تنها خنده دار بلكه گاهی گریه آور است. حتا اگر در پی تعهد هم بوده باشیم به جز انگشت شماری كه شاید گذشته هنری آنان برخلاف ارزشها و باورهای درست یا اشتباه ما بوده مابقی هیچ مشكل خاصی در این باب نداشتند تنها مشكل آنان این بوده و هست كه یك هنرمند و موسیقیدان بوده اند!
از همه اینها كه بگذریم پسندیده است كه نگاهی به پشت سر بیندازیم و بنگریم كه به كدامین آرمان و هدف مورد نظر رسیده ایم. آیا بهتر كرده ایم یا بدتر! ما كسانی چون گلپا،ایرج،وفایی،دردشتی،قوامی،محمودی و حتا بزرگانی چون بنان، خرم،تجویدی،بدیعی،یاحقی و ملك را بنا به دلایلی نه چندان موجه از صحنه خارج كردیم و اكنون در دهه 80 آنچه در چنته موسیقی این سرزمین داریم به مراتب سطحی تر و پایین تر از موسیقی روحوضی و منحرف قبل از انقلاب است. در آن زمان اگر درفیلمی یا بزمی قطعه ای موسیقی اجرا می شد دركم موسیقی ایرانی بود اما اكنون چه؟
اگر موسیقی فاخر و بی لهو و لعب مردود نیست چرا به جای تفكیك و اصلاح آثار گذشته نسبت به حذف و بایگانی كلی آنها اقدام شد؟ از دید حضرتعالی آیا چنین عملكردی عقلانی و منطقی است؟
جناب وزیر محترم:، وقتی كالبد جامعه ای از فرهنگ تهی شود هر فرهنگی را می پذیرد و جامعه ای كه فرهنگ پذیر شد ( البته از نوع بیگانه ) دچار عدم ثبات فرهنگی می گردد و این خود موجب هرزگی انسانیت و همچنین توان روحی و مادی آن خواهد شد. قبلن عرض نمودم كه شاید در برهه ای از زمان توجیه هایی وجود داشت هرچند بی منطق و بدور از خرد اما چنین روندی هنوز هم چشم و گوش هر ایرانی را آزار می دهد.
مورد دیگری كه از آن زمان تا كنون مرسوم بوده ارجحیت شخیت فردی هنرمندان بر شخصیت هنری آنان بوده است آن هم شخصیتی كه خوب و بد آن را دیدگاه های سلیقه ای تشخیص می دهد نه اسلام و عقل و انسانیت.
آیا شخصیت نوازندگان و خوانندگان و ترانه سرایان امروزی موجه تر است یا استادانی كه بنده نام بردم؟ حداقل كمی انصاف به خرج دادن ره به خطا بردن نیست!
فرض را بر این می گذاریم كه تمامی برنامه های موسیقی قبل از انقلاب و تمام انواع موسیقی و همه هنرمندان آن زمان منحرف و ضد ارزش بوده اند،. آیا مسولان توانسته اند برنامه ای قابل قبول، موسیقی ای ارزشی و هنرمندی فرهیخته و دانا و مقید به ارزشهای مورد نظرشان به جامعه در 30سال اخیر معرفی نمایند؟! قبل از انقلاب ما شاهد ضبط و اجرای برنامه ای چون گلها بودیم كه به عنوان نقطه عطفی در موسیقی ایران و حتا جهان به شمار میرود و از بزرگترین مجموعه های موسیقی ملل جهان است اما صد افسوس به گذشته و هزاران شرمندگی از اكنون!
اما سوای از مدیران اجرایی و تصمیم گیرندگان حكومتی نمی توان نقش رسانه های عمومی و كوتاهی و سطحی نگری آن را نادیده گرفت.
رسانه ای جمعی و عمومی مانند صدا و سیما بی شك نقش بسیار بزرگی در فرهنگ سازی و هدایت سلیقه ها در جامعه دارد و موسیقی نیز از این دور مستثنا نیست. اما همه ما شاهدیم كه در اوایل انقلاب تا كنون بحث موسیقی در صدا و سیما به شدت افت نموده و محدود و منحصر گشت و این روند تا سالهای اخیر ادامه داشت.
در اوایل انقلاب و تا دهه70 نه تنها در صدا و سیما بلكه در سطح جامعه نیز موسیقی ما منحصر به تعدا انگشت شماری از هنرمندان شده بود كه سوای از یكی دو هنرمند مابقی از دید علمی نیز جایگاهی نداشتند. ذكر این نكته را لازم می دانم كه وقتی بحث بر سر جامعه میشود بار هدایت و مسولیت آن متوجه مدیران اجرایی فرهنگی و بخصوص وزارتخانه ای چون فرهنگ و ارشاد است.
اما با همه اینها ما باز شاهد بودیم كه همیشه تنها خواننده رسانه استاد شجریان و جناب ناظری بودند كه می توان از لحاظ علمی برایشان جایگاهی قایل شد.  حتا به آنان نیز كه به اصطلاح همسو با انقلاب و ارزشهای تعیین شده حركت می كردند جفا شد كه نخستین ستم بی رقیب گذاشتن و بی چون و چرا جلوه دادنشان بوده و هست. بد نیست كمی سیل انتقادات و بعضن جسارتهای اخیر به استاد شجریان را ملاحظه بفرمایید.
البته در سالهای اخیر بویژه در رسانه ای چون رادیو حركت های خوب و درخور ستایشی صورت گرفته اما هرگز تاوان خسارتهای به بار آمده را نخواهد پرداخت. تنها نقطه عطف در تاریخ صدا و سیما پس از انقلاب برنامه گلهای ایرانی و تا حدی نیستان است كه فكر نكنم هیچ كس آن را برای موسیقی كهن و فاخر ایرانی كافی بداند. البته باید چنین ایثار و از خود گذشتگی ای را  بسیار خجسته دانست!
اما در مورد رسانه ای چون سیما وضع بسیار اسف بارتر است. نه آوازی و نه سازی و نه شعری و كلامی در شان یك ایرانی و نه برنامه ای در پاسداشت هنر والای این سرزمین. بعضن شاهد هستیم كه در مناسبت های گوناگون از خوانندگانی دعوت می شد تا برای لب خوانی به اجرا بپردازند كه بعید می دانم گوش دادن به صدای آنان یا دیدن تصویرشان مورد علاقه هیچ پیر و جوان و خرد و كلانی باشد. تنها سود و حسن آن این است كه كمبود زمانی برنامه ها را پر نموده و باعث افزایش عملكرد آن رسانه می شود. آیا سطحی نگری كافی نیست؟ پس كی زمان ارتقای كیفی عملكردها فرا می رسد؟ آیا به نظر شما بعد از مرگ امیدی به مداوا است؟! ما اگر رستم دستان هم باشیم و اگر نوشدارو هم داشته باشیم پس از مرگ سهراب، جز جامه دریدن و نالیدن هنر دیگری نخواهیم داشت.
اما راهكارها و پیشنهادات و خواسته ها :
از آنجا كه رییس جمهور محترم همیشه به این نكته توجه داشته اند كه باید انتقاد در كنار پینهاد و راهكار باشد بنده نیز جسارت نموده و راهكارهایی پیشنهاد می نمایم گرچه رهكار بسیار شفاف و روسن است و هستند كسانی كه فهم و درك و دانش بیشتری از بنده دارند لذا به پاس احترام نكاتی را عرض می نمایم.:
1 – تجدید نظر سریع و كلی در دیدگاه ها و ارزشهای تعیین شده، با درنظر گرفتن ارزشهای دینی و فرهنگی و عدم برخورد سلیقه ای و دلخواه.
2 – دلجویی از هنرمندان فراموش شده و در قید حیات و معرفی و اهمیت دادن به آنان در جامعه و رسانه با توجه به شان و منزلت و شخصیت والای استادان مورد نظر كه عمر خودرا وقف هنر و فرهنگ این سرزمین نموده اند و با توجه به بی مهری هایی كه به آنان در گذشته شده هرگز میهن خود و فرهنگ باشكوه آن را به هیچ بهایی نفروختند.
3 – پخش آثار استادان از دست رفته و ادای دین و احترامی ویژه و زنده نگاه داشتن یاد آنان.
4 – در اولویت قرار دادن پخش آثار موسیقی ایرانی چه در صدا و سیما و چه در محافل و اجتماعات دیگر و حذف پخش آثار بی محتوا و ناهنجار و زننده.
5 – تنظیم اساسنامه و قوانین جدید جهت صدور مجوز آثار موسیقی، برگزاری كنسرتها، موسیقی فیلمها و ... با اولویت موسیقی ایرانی و كهن و عدم سختگیری در مورد صدور مجوز برای استادان بنام این هنر.
6 – خارج نمودن آثار ماندگار موسیقی از بایگانی و آرشیو صدا سیما و عرضه آن به جامعه هنردوست و معرفی آنها در جامعه توسط رسانه ی صدا و سیما بدون هرگونه تبعیض و انحصار در پخش.
7 – گسترش كمی و كیفی برنامه های موسیقی در صدا و سیما و شكل گیری ساختاری قدرتمند در باب موسیقی صدا و سیما و ترتیب دادن برنامه ای نظیر گلها كه هنرمندان جوان بدون هیچ گونه تبعیض و ... بتوانند در فضایی رقابتی باعث رشد و اعتلای موسیقی و خارج نمودن آن از ركود به وجود آمده گردند.
در پایان پوزش بنده را بپذیرید. و از درگاه خداند توفیق حضرتعالی را در جهت بازگرداندن جایگاه از دست رفته این هنر ارزشمند خواستارم. انتظار پاسخ و اهمیت و عمل به هیچ یك از موارد یادشده یا بحثهای مورد اشاره را ندارم بلكه ادای دین و تكلیف موجب شد تا نكاتی را به عرض برسانم. لیك تاریخ همیشه در یادآوری خاطرات گذشتگان وفادار بوده و خواهد بود.
با سپاس بسیار
فرهاد اردكانی 15/6/1388
- رونوشت : ریاست محترم صدا و سیما جهت استحضار


سخنی با خوانندگان تارنگار:
این نامه به صورت جداگانه به وبسایت وزارت ارشاد و صدا سیما ارسال شده و همچنین در سایت كلوب ایرانیان منتشر و پاسخهای احتمالی آن نهادها و نهادهای مشابه دیگر در نوشته های بعدی درج و مورد بررسی قرار خواهند گرفت.


*** هرگونه رونوشت برداری و استفاده با ذكر منبع و بدون ذكر منبع مجاز می باشد اما با توجه به عدم ارسال این نوشته برای هیچ شخص حقیقی و حقوقی بجز وزارت ارشاد و صدا و سیما، مسئولیت هرگونه ویرایش، كم و اضافه نمودن عنوان یا مطلب بر عهده استفاده كننده بوده و نگارنده تنها مسئولیت نوشته های این تارنگار را عهده دار خواهد بود.

 

درود و آغازی دوباره

درود بر همه شما دوستان

بسیار خوشنودم كه باز مجالی دست داد تا در خدمت باشم. همچنین از رهنمودها و پیام های پر مهر شما سپاس فراوان دارم.

نام برخی از برنامه های بارگزاری شده به اشتباه درج شده بود كه دوستان در بخش دیدگاهها به آنها اشاره نموده و به زودی ویرایش خواهد شد.همچنین به یاری خدای تا چند هفته دیگر دور تازه برنامه ها بارگزاری و آماده سازی می گردد.

اما یك درخواست.......

چنانچه دوستان بزرگوار آثاری شامل ترانه ها و تصنیف ها، بزم خصوصی، تصویر، نوشته ها و خاطرات و یا هرچیز دیگری از روانشاد داریوش رفیعی در اختیار دارند و خواهان ارایه هستند خواهشمندم بنده را آگاه نمایند تا به یاری پروردگار تا بهمن ماه  سالگرد در گذشت آن عزیز نسبت به بارگزاری و درج در تارنگار اقدام نمایم و بابت هزینه های احتمالی نیز در اندازه توان ان شاالله مشكلی نخواهد بود.

با سپاس فراوان بدورد

 

ای یار من

 

ای ماه بی مثل تا كه روی دلفروزت دیده ام

از سینه من دل گریزد همچو اشك از دیده ام

گاهی چون می در پیاله، می سوزم بی آه و ناله

تا كه به جان عشق بتان ورزیده ام

 

یك شب گر به برم بازآیی

یا بر من رخ خود بنمایی

                              از كارم تو گره بگشایی-بگشایی

 

ای یار من  دلدار من

 

ای غم یا كه به خود ما را رها كن

یا آسوده مرا از این بلا كن

                               یا كه چو من خسته دلی پیدا كن

 

در همه جا، عشق و وفا، افسانه باشد

عشق بتان، شمع و دلم پروانه باشد

 

رفت از كف تاب و توانم

عشقت زد شعله به جانم

بازآ تا در قدم تو

از مژگان گل بفشانم

 

                        ای یار من دلدار من

بدرود تا مجالی دیگر

درود بر همه شما دوستان گرامی

اینجانب پس از گذشت نزدیك به یك سال اكنون به خاطر برخی از مسایل شخصی احتمالا تا مدتی نتوانم در خدمت شما بزرگواران باشم. اگر بتوانم شاید چند ماه دیگر باز در خدمت باشم و بی شك تلاش خود را در زمینه موسیقی و ادامه راهی كه در پیش گرفته ام بیشتر خواهم نمود. اما این امكان نیز وجود دارد كه تا دو سه سال در خدمت نباشم.البته حتما پیام های پر مهر شما و نامه های ارسالی را مرور خواهم نمود.

همچنین اگر به هر شكلی باعث رنجش هریك از شما خوانندگان محترم تارنگار یا همكاران و همراهان وبلاگ نویس در این مدت گذشته شدم پوزش فراوان میخوام و امیدوارم به بزرگواری خود این كوچك اندیشی بنده را ببخشید. و باز امیدوارم در مجال بعدی كه در خدمت هستم شاهد ارتقا و اعتلای سایر وبلاگ ها باشم.

لذا در این مدت بنده تقریبا تمام آثار گلها را -جدای از گلهای صحرایی و تكنوازان- كه شامل نزدیك به 600 اثر بود بارگزاری و در اختیار دوستداران این هنر كهن قرار دادم. همچنین در تارنگارهای مشابه نیز آثاری از استادان گلپا و ایرج و شادروان داریوش رفیعی و بانو پوران را برای استفاده قرار دادم كه در كل نزدیك بر 900 اثر می باشد.

در اینجا لازم می دانم یادی از شادروان داریوش رفیعی كنم كه بنده به ایشان تعلق خاطر بیشماری دارم. در سالروز درگذشت وی آثار ایشان را عرضه نمودم و حتما تا بهمن ماه جاری جهت تكمیل آثار بارگزاری شده و سرگذشت و مجموعه تصویرهای آن عزیز اقدام می نمایم.

اما در پایان دوستان می توانند آزادانه از منابع و مطالب و لینكهای همه تارنگارهای بنده استفاده كنند و هیچ مورد و مشكلی در این زمینه وجود ندارد.

امیدوارم به زودی در خدمت شما باشم. باز هم كوتاهی ها و جسارتهای بنده را ببخشید. التماس دعا...

با ارادت و سپاس بسیار---فرهاد اردكانی 13تیرماه88

تارنگار استا گلپا تارنگار استاد قوامی تارنگار استاد ایرج تارنگار داریوش رفیعی تارنگار بانو پوران   آرشیو گلها

آغازی دوباره

با درود و سپاس بسیار از همه شما دوستان و همراهان كه در این چند روز یدیدگاههای شما دلگرمی بنده را بیشتر نمود. با توجه به درخواست های برخی از دوستان و همچنین علاقه خودم تمام كوشش خودرا خواهم كرد كه با یاری خدای  تا پایان این ماه در تارنگاری جدید شما شاهد بی نظیرترین گنجینه از برنامه گلها باشید.

تلاش بنده این است كه مجموعه برنامه گلها را به صورت دسته بندی شده شامل گلهای تازه-رنگارنگ-برگ سبز-شاخه گل و موسیقی ایرانی برای دریافت در تارنگاری دیگر بگذارم. هم اكنون تمامی آثار فشرده سازی و آماده بارگذاری(آپلود) در اینترنت می باشد كه با یاری خدای می كوشم تا پایان این ماه آماده شود.

به هر روی شاید این آخرین كار من تا چند سال یا برای همیشه باشد. بنده راهی سفری هستم كه شاید یكی دو سال طول بكشد و شاید هم به سفری ابدی بیانجامد.لذا یادگاری از خود برای شما دوستداران موسیقی برجای خواهم گذاشت تا در شادی ها و غمهایتان فرهاد اردكانی را یاد كنید.

از همه شما التماس دعا دارم.

با سپاس بسیار بدرود تا مجالی دیگر.

توضیحات و درد دلهایی با شما دوستان

با درود بسیار به همه دوستان و همراهان همیشگی خودم.

شاید شما كم و بیش با بنده و روحیات من آشنا باشید. شاید از بین شما خواننده محترم این تارنگار باشند كسانی كه دیدگاههای من و ایده های من را چه در این تارنگار چه تارنگارهای دیگر دیده باشند و نام بنده به چشمشان نشسته باشد.

همه دوستان به خوبی میدانند كه تنها انگیزه من از كار اینترنتی و آپلود آثار بزرگان و ایجاد تارنگار فقط بیرون آوردن آثار ناب از كنج آرشیوها و نجات آنها از فراموشی است. ببینید دویتان من طیف بیشماری از كاربران اینترنت را افراد زیر 30 سال در بر میگیرد كه با توجه به وضع اجتماع ما این گروه نامبرده بیشتر دوستدار موسیقی به اصطلاح مدرن و پاپ هستند و هیچ آشنایی با بزرگان موسیقی و آواز ما ندارند البته با عرض شرمندگی برای بزرگترهای بنده و امثال بنده.

تنها هدف من این بوده و هست كه در این دنیای مجازی اقلا یك نفر هم به صورت اتفاقی این تارنگار را باز كند و كنجكاو شود كه اثری را دانلود و گوش دهد تا شاید به سوی موسیقی ناب و باشكوه ایرانی كشیده شود و این كار را از مراد و استاد خودم شادروان داریوش رفیعی آغاز نمودم و آمار دانلودهای انجام شده نشانگر علاقه كاربران و شاید نداشتن چنین آثاری بود. پس بر آن شدم تا این كار را برای دیگر بزرگان نیز انجام دهم كه با یاری خدا موفق شدم تا حد نسبتا خوبی برای استادان بزرگوار گلپایگانی و قوامی نیز قدمی بردارم.

بگذریم... این حرفها را زدم تا همه بدانند كه بنده نه دنبال هدف مادی هستم نه اعتلای اجتماعی و شهرت. بنده تابحال حتی اگر كسی از من تقاضای اثری هم داشته بدون هیچ چشمداشتی یا برایش ارسال كرده ام یا به ایمیلش فرستاده ام. و دیگر اینكه بنده با نام مستعار اقدام به وبلاگ نویسی كرده ام حال بنا به دلایل شخصی پس هیچ نیازی به شهرت هم ندارم.

بارها هم كسانی با من در تماس بوده اند یا بنده با آنها تماس گرفته ام اما تعداد انگشت شماری بودند كه حاضر شدند آرشیو خودشان را در اختیار دیگران بگذارند. یكی دنبال كسب درآمد بود و دیگری تكمیل آرشیو شخصی خود. و آنچه در این میان هیچ ارزشی نداشت آینده موسیقی ما و حق هنردوستان و شنوندگان بود.

در روزهای اخیر و در پی گرم شدن بازار سیاست و انتخابات گروهی از وبلاگ نویسان موسیقی اقدام به حمایت از نامزدی خاص را نمودند. بنده هیچ علاقه ای به سیاست ندارم و قصد دفاع یا ستیز با هیچ نامزدی را نداشته و ندارم هرچند دیگر تكلیف این عروس هزار داماد مشخص شد!!!

بنده با توجه به اینكه اعتقاد دارم مقوله هنر باید جدای از سیاست باشد تذكر و انتقاداتی نسبت به این حركت انجام دادم كه برخی از دوستان از این امر گله كردند و به عبارت دیگر به شخصیتشان برخورد. خب باز هم به هرحال نظرشان محترم بود و حق گونه.

سخن را كوتاه میكنم با توجه به اعتراض و ناراحتی دوست همیشگی بنده جناب فرهاد رحیمی مدیر مسئول كانون هواداران استاد گلپایگانی و مدیر وبلاگ استاد گلپا بنده پستهای این تارنگار را ( گنجینه آثار استاد گلپایگانی http://golpaa.mihanblog.com  ) تا اطلاع ثانوی غیر فعال میكنم.

ایشان معترض بوده اند كه مگر استاد گلپا به شما مجوزداده اند كه این آثار را در وبلاگ قرار داده اید! البته در پاسخ به بنده كه خدمت ایشان عرض كرده بودم حمایت كانون و وبلاگ از شخصی خاص به پای استاد گلپا نوشته میشود.

حال قضاوت با شما

آیا كسی تابحال شنیده یا دیده كه بنده از این كار نفعی برده باشم؟ آیا بنده تابحال در قبال ارایه این آثار از كسی درخواست مالی داشته ام یا تقاضای به اصطلاح تبادل آثار داشته ام؟ آیا عمل بنده زشت تر است یا نگهداری و آرشیو كردن آثار و تبادل آنها كه یكی بده یكی بگیر؟؟!!؟؟ آیا عمل بنده بیشتر به موسیقی ما ضربه وارد میكند یا دیگران؟ آیا عمل بنده بیشتر شخصیت والای استاد گلپا را خدشه دار میكند یا ........؟؟؟ آیا تابحال در بین تمام وبلاگ نویسان موسیقی كسی حاضر شده آرشیو خود را به صورت یك جا و دسته بندی بدون هیچ منتی به دیگران عرضه كند؟؟؟ یا فقط ماهی یكی دو اثر و آن هم آثاری كه سر هر چهارراهی پیدا میشود!!!!؟؟

بنده شاید تا یكی دماه دیگر برای چند سال یا حتی برای همیشه از وبلاگ نویسی و دنیای مجازی اینترنت خداحافظی كنم و شاید برای ابد. فقط خواستم كه در این مدت كار مفیدی كرده باشم و یادگاری از خود برای همه به جای گذاشته باشم. نه منتی بر كسی میگذارم نه تابحال منت كسی را بر سر خود تحمل كرده ام. هیچ مشكلی هم بابت جنجال سازی و این قسم چیزها ندارم.هیچ نظری را در تارنگار خود حذف نمیكنم و بجای خرده گرفتن و حذف اگر بتوانم پاسخ میدهم. حتی هیچ گاه دوست نداشته ام كسی برای بنده پیام خصوصی ارسال كند.

مشكل ما اینجاست كه دلسوز و دردمند نیستیم و دوست نداریم در خدمت فرهنگ و موسیقی ایران باشیم.

عاشق كه شد كه یار به حالش نظر نكرد               ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

در پایان بار دیگر از همه شما دوستان سپاسگزاری میكنم كه در این مدت بنده را تحمل كرده اید و گاه شاهد حرفها و نظرات بعضا" تند و بی پرده بنده در برخی از وبلاگ ها بوده اید.

به امید سرافرازی میهن عزیزمان ایران و به امید بازیابی شان و جایگاه حقیقی موسیقی باشكوه ایرانی و استادان این هنر كهن.

فرهاد اردكانی 24/3/88

 
  • شمارگان برگ نوشت ها :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
 

درباره تارنگار

اینجانب م.ب ( فرهاد اردکانی ) 29 ساله این تارنگار را برای شناساندن موسیقی باشکوه ایرانی به همه دوستدران پایه ریزی نموده و تمام كوشش خود را بر آن گماشته ام. از دیدگاه من چالش به وجود آمده در موسیقی امروز ما ریشه در بایگانی کردن و عدم معرفی درست و برخورد سلیقه ای و گزینشی آن دارد.
سرپرست تارنگار : فرهاد اردكانی

آخرین نوشته ها

جستجو

نظرسنجی

  • بیشتر دوست دارید این تارنگار در چه زمینه ای فعالیت نماید؟




نویسندگان





Powered by WebGozar